دردهای یک خلافکار(1)
خدمت همه آدمهای با مرام و با معرفت
سلام ٬انشالله همیشه کنار خانواده تان به خوبی و خوشی بگذرانید٬من مخلصتون کریم احدیزاده مشهوربه کیف قاپ هستم٬چند مدتیه که داشتون کنج زندون به جرم کیف قاپی آب خنک می خوره٬باور کنیدمن اصلا تمایلی به اینکار نداشتم اما گردش چرخ فلک ما را به این راه کشاند.بعد از مرگ پدر خدا بیامرزم سر پرستی مادر و سه آبجیم به من که در مدرسه راهنمایی ٬سال سوم درس می خوندم٬سپرده شد.ناچار ترک تحصیل کردم تا لقمه نونی برای خود واعضای خانواده تهیه نمایم.برای پیدا کردن کار به هر کس و ناکسی مراجعه کردم ولی افسوس که هیچ نتیجه ای عایدم نشد.آبجی کوچکم که همیشه با او مشورت میکردم پیشنهاد کرد که بساطی کنار خیابان راه انداخته و دست فروشی کنم٬ پیشنهاد خوبی بود آنرا پذیرفتم ٬چند روز اول حسابی کارم گرفت ودر آمد خوبی داشتم٬اماکم کم سر وکله ماموران شهرداری پیدا شد و هر روز بمحض شروع کار آنها مانع کاسبی ما می شدند من و دیگر دست فروشان پا به فرار می گذاشتیم انگار در جنگ پارتیزانی شرکت کرده بودیم اما اکثر اوقات پیروز میدان ماموران بودند ٬ گاهی با خواهش یا قسم یا تعهد خودمان را از دستشان نجات می دادیم٬بالاخره یکروز تمام وسایل مرا به جرم قانون شکنی ضبط شد تنها کاری که از دست بر آمد این بود که پا به فرارگذاشته وخود را از جریمه و دستگیری نجات دادم اما تمام سرمایه ام از دست رفته بود٬ای لعنت بر من ٬باز بیکار شدم٬دو تا آبجی هام تن به ازدواج باکسانی دادند که اصلا آنها را دوست نداشتند٬آبجی کوچیکم عاشق درس خوندن بود و مرتب می گفت که می خواهد ادامه تحصیل بدهد٬اما افسوس که دست ماخالی بود و خرما بر نخیل٬نمی ذونستم چه کنم ٬روزی مجید گاو کش تو خیابون دیدم او رییس بیکار والدوله ها بود...
سلام من سید رضا حسینی متولد روستای بنک از توابع شهرستان کنگان هستم ودر حال حاضر